از حال و هوای شاعری که گذشته باشم ،
تکه ابری باران زا بودی ،
میان همه ی خشکسالی ِ این حوالی ،
بهاری بود و تو و باریدی ...
باد تو را به دشتهای خوشبخت ِ دور برد
و
منم و آسمان ِ بی ابر و
همه ی خشکسالی ِ این حوالی ...
سیر شده ای ،
دامن می تکانی از دنیا و
به باد می دهی
خرده ریزه های آرزوهایم را
و شعر
همه ی این سال ها
همان دستمال سفید بود
که جلوی دهانم می گرفتم
مبادا لخته های دلم
که بیرون می ریزد
آزارتان دهد
امیر رضا ناصری
تو در کودکانت تکثیر می شوی ،
من ،
به شعر کودکانه ای
ثبت می شوم ،
در دفتری کهنه
عاقبت ،
این ساعت کهنه هم
می ایستد.
به خواب عمیقی می روم .
آن وقت
مهربان ،
خاک است و
آشنا ،
ریشه ...
کسی چه می داند ،
من ،
شاید ،
عطر ِ صمغی ،
خشکیده بر درخت ،
طعم ِ سیبی ،
زیر ِ دندان ِ
کودکان ِ کودکانت ...
حراج می کند
دلم :
اشک و
خنده ،
شوق و
فریاد .
آتش به مال می زند
به عاشق بودنت
معتاد است ...