میان هزاران دانه ی بافته ی
دامن هفت رنگ زندگی ،
یک رج پر اشتباهم
چشم انتظار شکافته شدن ...
آسمان صفحه ی سفید
ابری ست و
هوا تاریک
خانه مان
مثل همیشه
شیروانی دارد و
دودکش
فقط
مداد زردم گم شده
چراغ ، همیشه خاموش است ...
در نيمه باز مانده ،
صداي پاهايش را مي شنوم ، انگار روي پله ها مي كوبدشان . .. مي رسد و صورتي كاپشنش را نمي فهمم ، صورتم را زير شال سياه قايم كرده ام .
به طرف من كه روي صندلي نشسته ام مي دود ، خم مي شود و دستهاي كوچكش را حلقه مي كند دور كمرم ، وادارم می کند نگاه چشمهايش كنم :
- سيما جون ؟! مامان بزرگ الان پيش ستاره هاست ؟
بغض بزرگ گلويم را قورت مي دهم و نگران از حرفي كه مي زنم :
- آره ، رفته پيش ستاره ها
دستهايش را ول مي كند ، آهي مي كشد و سرش را مي گذارد روي پايم :
بابا مي گه پيش ستاره ها جاي خوبيه
دستي روي موهاي دختر خاله ي كوچكم مي كشم و اشكها بي اجازه مي آيند .....
یادت ،
در دموکراسی خاطراتم
سلطنت می کند
از مردی که آواز می خواند ، به خاطر هنرش و و لطفی که به من داره ممنونم .
