تبليغاتX
... می خوام خودم باشم
 

 

 

میان هزاران دانه ی بافته ی

دامن هفت رنگ زندگی ،

یک رج پر اشتباهم

 

چشم انتظار شکافته شدن ...

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت0:41توسط سیما حجازی |
زنگ نقاشی
 

 

 

آسمان صفحه ی سفید

ابری ست و

هوا تاریک

 

خانه مان

مثل همیشه

شیروانی دارد و

دودکش

فقط

مداد زردم گم شده

چراغ ، همیشه خاموش است ...

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت1:10توسط سیما حجازی |
8 / 9 / 84
 

 

 

 

 

در نيمه باز مانده ،

صداي پاهايش را مي شنوم ، انگار روي پله ها مي كوبدشان . .. مي رسد و  صورتي كاپشنش را نمي فهمم ، صورتم را زير شال سياه قايم كرده ام .

به طرف من كه روي صندلي نشسته ام مي دود ، خم مي شود و دستهاي كوچكش را حلقه مي كند دور كمرم ، وادارم می کند نگاه چشمهايش كنم :

- سيما جون ؟! مامان بزرگ الان پيش ستاره هاست ؟

بغض بزرگ گلويم را قورت مي دهم و نگران از حرفي كه مي زنم  :

- آره ، رفته پيش ستاره ها

دستهايش را ول مي كند ، آهي مي كشد و سرش را مي گذارد روي پايم :

بابا مي گه پيش ستاره ها جاي خوبيه

 

دستي روي موهاي دختر خاله ي كوچكم مي كشم و اشكها بي اجازه مي آيند .....

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت13:10توسط سیما حجازی |
 

 

 

 

یادت ،

در دموکراسی خاطراتم

سلطنت می کند

 

 

                                               از مردی که آواز می خواند ، به خاطر هنرش و و لطفی که به من داره ممنونم . 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت0:5توسط سیما حجازی |