مرگبازی
آن وقتها
که
از پشت دیوار بیرون می پریدی و
شیطنت وار
دو انگشت کودکانه ات را شلیک می کردی
مرگ
همان
جیغ و افتادن و بستن پلکها بود
و
معجزه ،
چند لحظه بعد
دست و پا می زد
حالا
خاک
چه زود
راه هر معجزه را
می بندد
+نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت20:38توسط سیما حجازی |
تنها که یادم بماند .
+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت9:54توسط سیما حجازی |
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر
نه من می گویم
نه شما می شنوید .
چراغ را خاموش می کنم ،
پرده را کنار می زنم و
سایه ی دستهایم
با دیوار حرف می زند ...
+نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت0:26توسط سیما حجازی |
