فقط چتر می فروخت
بی خیالِ آسمان و
خدایش
که ببارد
یا بباراند
یا نه !
فقط چتر می فروخت
دست فروش پیر
+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت14:10توسط سیما حجازی |
اتفاقی سنگ تان بزرگ بود ،
اتفاقی شیشه ام شکست ،
شما می خواستید من را ببینید ،
پنجره را باز می کنم :
سلام !
+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت15:57توسط سیما حجازی |
تو رویای سپید شعر های منی
بعد از
کابوس ِ مثنویِ خون و جنگ و گلوله
+نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت10:1توسط سیما حجازی |
