|
در نيمه باز مانده ، صداي پاهايش را مي شنوم ، انگار روي پله ها مي كوبدشان . .. مي رسد و صورتي كاپشنش را نمي فهمم ، صورتم را زير شال سياه قايم كرده ام . به طرف من كه روي صندلي نشسته ام مي دود ، خم مي شود و دستهاي كوچكش را حلقه مي كند دور كمرم ، وادارم می کند نگاه چشمهايش كنم : - سيما جون ؟! مامان بزرگ الان پيش ستاره هاست ؟ بغض بزرگ گلويم را قورت مي دهم و نگران از حرفي كه مي زنم : - آره ، رفته پيش ستاره ها دستهايش را ول مي كند ، آهي مي كشد و سرش را مي گذارد روي پايم : بابا مي گه پيش ستاره ها جاي خوبيه دستي روي موهاي دختر خاله ي كوچكم مي كشم و اشكها بي اجازه مي آيند ..... + نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384 13:10 توسط سیما حجازی |
|